تبليغاتX
گروه فرهنگی و هنری ققنوس





دوشنبه چهارم شهریور 1387

دوستان سلام.....

در حال باز سازی وبلاگ هستم .... بزودی خدمتتان خواهم بود.



منتظر باشید.... بزودی

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

                                           

 

 

                         

                                 



منم برتولت برشت......

چهارشنبه یکم خرداد 1387

 

برتولت برشت (به آلمانی: Bertolt Brecht) ‏ (زاده ۱۰ فوریه ۱۸۹۸ - درگذشته ۱۴ اوت ۱۹۵۶) نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست[۱] بود.

او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعر‌ها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پر‌معنا و دل‌انگیز بسیاری سرود.

برتولت برشت یکی از برجسته ترین نمایشنامه نویسان و تئوریسین های آلمان است که تاثیر بسزایی در تئاتر قرن بیستم دارد.
شهرت این نمایشنامه نویس پس از سالهای 1927 آغاز شد؛ زمانی که بحران های اقتصادی جهانی آغاز شده بود و درگیری های سیاسی و جنبش های کارگری در تمامی دنیا به ویژه آلمان، رو به رشد نهاده بود. در این زمان بود که برشت به جنبش زحمتکشان انقلابی پیوست و به زندگی و خانواده ی اشرافی خویش پشت کرد و شروع به نگارش نمایشنامه هایی نمود که از اندیشه و هدف خاص او بر می آمدند.
در این زمان است که او تجربه ی نگارش نمایشنامه هایی مثل " بعل" را کنار می گذارد و با ایدئولوژی مارکسیسم آشنا می شود. در نتیجه ی این گرایش عمیق، او سعی می کند برای استفاده ی مفید از تئاتر، به این هنر جنبه ی آموزشی بدهد، بنابراین به دنبال ایجاد تکنیکی برای خلق آثار دراماتیک با هدف آموزش، ناتورالیسم حاکم بر صحنه ی آن روزگار را که با سیستم بازیگری استانیسلاوسکی شکل گرفته بود، رد می کند.
از نظر برشت ناتورالیسم فقط تصویر محدودی از روابط انسان و عوامل خاصی از محیط را بررسی می کند در حالیکه تئاتر بایستی انسان را در چشم اندازی وسیعتر که همان کل جامعه است نشان دهد. به این معنا که اگر تا پیش از این در آثار دراماتیک یک فرد در رابطه ی خاص و محدوده ی خاصی از جامعه مورد بررسی قرار می گرفت و در تحلیل شرایط و موقعیت او مناسبات محدودی در نظر گرفته می شد، حالا فرد می باید در ارتباط با سیستم اجتماعی و شرایط حاکم بر کل جامعه قرار گیرد تا از این طریق تاثیر شرایط اجتماعی نظیر اختلاف طبقاتی، شرایط اقتصادی، و تضادهای ناشی از این عوامل بر زندگی فرد، نشان داده شود.
بنابراین او در نگارش نمایشنامه هایی مانند: "آدم آدم است"، " ننه دلاور"، "انسان خوب سیچوان" و غیره، مانند یک جامعه شناس جدی عمل کرده و سعی می کند با تصویر آنچه مربوط به زندگی فرد در جامعه می شود، تحلیلی کلی از موقعیت انسان ارائه دهد.
او معتقد بود که به جای حس کردن، تماشاگر را باید به تفکر واداشت. تئاتر باید به عنوان یک تجربه و یک برخورد مورد استفاده قرار گیرد تا تماشاگر بخشی از آن شود و از انفعال به درآید و به یک منتقد بدل گردد.
به دنبال این نظریه و اعتقاد بود که برشت شیوه ی تئاتر "اپیک" یا حماسی را باب می کند تا بتواند از این طریق آنچه را که بر انسان قرن بیستم می رود، روایت کند و به بیان پیچیدگی ها و تناقض های موجود در جامعه بپردازد.
برشت معتقد بود که غلبه ی کلمه در تئاتر می بایست تضعیف شود و از زبان باید به عنوان وسیله ای برای تحرک بخشیدن به ذهن تماشاگر استفاده کرد. در این راه او از زبانی ساده و غیر قراردادی، با رعایت ایجاز و اختصار و حفظ ریتم و وزن استفاده کرد و به این ترتیب روشی کاملاً متفاوت را در پرداخت آثار نمایشی اش ارائه داد.
او که از بنیانگذاران تئاتر "اپیک" محسوب می شود، با این روش سعی کرد از به کارگیری همه ی عناصری که در نمایشنامه های ارسطویی و خوش ساخت وجود داشت خودداری کند. تئاتری که بر احساس تاثیر می گذاشت، نمی توانست جنبه ی آموزشی مثبت داشته باشد، در نتیجه از طرف برشت و پیروانش که تئاتر را وسیله ی آموزش قرار داده بودند و به تفکر واداشتن مخاطب را اصل می دانستند، رد شد. آنها از هر عاملی که مخاطب را دچار احساسات و عواطف رقیق نسبت به شخصیت ها می کرد، پرهیز می نمودند.
برشت بر اساس این اصل کارهای خود را طراحی می کرد که از طریق لمس احساسات باید تماشاگر را به تفکر و تعقل درباره ی آنچه در روی صحنه رخ می دهد واداشت تا مخاطب را از شناخت حسی به شناخت منطقی رساند.
بنابراین اگر در تئاتر دراماتیک ما مجموعه ای از حوادث داشتیم که براساس آن نمایش به جلو می رفت و تماشاگر را از نظر عاطفی دچار خود می کرد، حالا در تئاتر حماسی، تنها روایتی داریم از اتفاقی که پیش از این رخ داده و حالا صرفاً دارد بازگو می شود. دیگر تماشاگر درگیر موقعیت صحنه نمی شود، بلکه به مشاهده ی همراه ابراز عقیده وادار می گردد وقدرت عمل او برانگیخته می شود.
حالا دیگر انسانی موضوع مورد تحقیق است که در ارتباط با محیطش قرار گرفته. انسانی که تغییر پذیر است و در شرایط و موقعیت داده شده تعریف می شود.
اما باید گفت که اگرچه جنبه ی آموزشی آثار برشت بسیار قوی هستند اما در عین حال از شیوه های نمایشی زیباشناسانه، چه در فرم و چه در محتوا نیز برخوردارند، و هرچند براساس ضوابط جامعه شناختی، مطابق با ایدئولوژی مارکسیستی نوشته می شدند اما تفاوت بسیاری با نمایشنامه های صرفاً تهییجی و تبلیغی داشتند.
بنابراین اگر برشت تکنیکی را به نام فاصله گذاری ایجاد کرد، به منظور ایجاد فاصله بین بازیگر و تماشاگر بود تا او را به تفکر وادارد. به این ترتیب او در پرداخت اثرش تا جایی پیش می رفت که احساسات تماشاگر را برمی انگیخت اما قبل از آنکه او به احساسات عمیق برسد، با بکارگرفتن ترفندی، نظیر یک راوی، اسلاید یا متوقف کردن نمایش و تغییر لباس بازیگران در مقابل تماشاگر، این مفهوم را انتقال می داد که آنچه دیدید، تنها یک نمایش بود و از غلتیدن تماشاگر به ژرفای احساسات و عواطف جلوگیری می کرد و او را به تفکر و اندیشه درباره ی موقعیت به نمایش درآمده وادار می نمود.


"غذایم را بین کشتارها می خوردم
و هنگام خواب کنار قاتلان دراز می کشیدم
بی رقتی از عشق پرستاری می کردم
و بی صبرانه طبیعت را می پاییدم.
فرصت من در این جهان خاکی
اینگونه به سر شد."
" برتولت برشت"

مهمترین آثار او عبارتند از:
• بعل
• آوای طبل در شب
• آدم آدم است
• اپرای سه پولی
• صعود و سقوط شهر ماهاگونی
• استثناء و قاعده
• آنکه گفت آری، آنکه گفت نه
• ترس و نکبت رایش سوم
• کله گردها و کله تیزها
• ننه دلاور و فرزندانش
• زندگی گالیله
• دایره گچی قفقازی
• ارباب پونتیلا و خادمش ماتی
• تفنگ های ننه کاررار
• انسان خوب سیچوان
• و غیره....
 
 

بیگانه‌سازی
بیگانه‌سازی (verfremdungseffekt)، یک سیستم است. سیستمی که کاربرد و هدف خاصی دارد. هدف بیگانه‌سازی، اینست: نشان دادن مسائل، به‌گونه‌ای دیگر، برای شناخت بیشتر و بهتر!
توضیح می‌دهم! ما، با دیدن مدام، نسبت به یک پدیده، آنقدر به آن نزدیک می‌شویم، تا جایی که به مرور زمان، فکر می‌کنیم، آن پدیده را می‌شناسیم. آن پدیده را، حفظیم. آن پدیده را، از بریم. با آن، اخت شده‌ایم. ما به‌خاطر دیدن مدام آن پدیده، شناختی، از آن داریم. شناختی که خودمان، فکر می‌کنیم، شناخت درست و کاملی‌ست. حال آنکه اصلا، بدین‌گونه نیست. شناخت ما، کم است. و این شناخت، وقتی که مدت‌ها، از آن بگذرد، کمرنگ‌تر می‌شود.
مثالی می‌زنم: شما، سال‌ها، مسیر خانه تا مدرسه‌تان را، از یک سمت خیابان (مثلا سمت راست خیابان، که سمت راست خودتان هم می‌باشد) می‌گذرید. و در برگشت (از مدرسه تا خانه) را نیز، در همان مسیر (از همان سمت راست خیابان که حالا، در برگشت شده، سمت چپ خودتان) برمی‌گردید. شما به‌خاطر حرکت مدام،‌ در آن خیابان، فکر می‌کنید که آن خیابان را می‌شناسید. تکه ـ تکه‌اش را از حفظید. حال آنکه کافی‌ست، تنها یک‌بار، این حرکت شما در خیابان، تغییر کند. یعنی، در حال رفتن (از خانه به سمت مدرسه) از سمت چپ خیابان بروید. شما، ناگهان، در روبروی خود، ‌برای اولین بار، سمت راست خیابان را می‌بینید. خانه‌ها، مغازه‌ها، تابلوها، بالکن‌ها و... را می‌بینید! چیزهایی که در تمام این سال‌ها، به آنها، توجه نکرده بودید! چرا که اصلا، آنها را ندیده بودید! اما مدام، از کنارشان گذشته بودید! بی‌آنکه به آنها، دقیق شوید!
بیگانه‌سازی، یعنی همین. تغییر دادن در نگاه ما، برای شناختی درست، نسبت به یک پدیده! بیگانه‌سازی، کارش، آشنازدائی‌ست. بیگانه‌سازی، ما را نسبت به شناخت‌مان، بیگانه می‌کند. آن را از ما دور می‌کند. آشنازدایی می‌کند. تا ما، دید بهتر و شناخت درست‌تری، ‌نسبت به اطراف خود، داشته باشیم.
بهتر است، برای درک بهتر این ماجرا، به تکه‌ی پایانی نمایش‌نامه‌ی ((استثنا و قاعده))ی برشت رجوع کنیم. در انتهای نمایش‌نامه‌ی فوق، بازیگران، سرودی را همسرایی می‌کنند:
((امور آشنا را، که همیشه روی می‌دهند، دیده‌اید.
اما از شما خواهش می‌کنیم:
آنچه را که بیگانه نیست، نگران کننده بشمارید!
آنچه را که عادی است، ناموجه محسوب کنید!
آنچه را که معمول است، چنان کنید که مایه‌ی حیرت‌تان شود!
آنچه را که به نظر قاعده است، سنت غلط بخوانید!
و هر جا سنت‌های غلط یافتید،
درست را بنشانید!))
برشت، در مورد بیگانه‌سازی، می‌گوید:
((خاصیت بیگانه‌سازی، این‌ست که آنچه، بدیهی، معروف و آشکار است، از حادثه یا بازیگر، تعجب و کنجکاوی را برمی‌انگیزد. تماشاگر با دهان باز، خشک و بی‌حرکت، شیفته و مفتون، به صحنه، خیره نمی‌شود. بلکه به قضاوت تحلیلی آن، پرداخته و چنان می‌نماید که در بهترین وضع، گویا، ناظر مستقلی است که سیگار در دست، روی صندلی خویش، لمیده است!))

یک نمونه
همه‌ی ما، پیکاسو (Pablo picasso ١٨٨١ـ١٩٧٣) را می‌شناسیم. کارهایش را، کم و بیش دیده‌ایم. با نوع کارش و نحوه‌ی کشیدن آثارش، برخورد کرده‌ایم. نقاشی‌های عجیب و غریب. آدم‌هایی با بدن‌های دفرمه شده. خارج از حد و اندازه‌های ذهنی‌مان. متفاوت با آنچه در پیرامون ما وجود دارد. کاملا، غیرطبیعی و غیرواقعی. با بینی‌های کج و معوج! یا چشم‌های بزرگ و غیر متعارف! و حتی، اعضای جابه‌جا شده!!! پیکاسو، در نقاشی، با سبک ((کوبیسم)) (Cubism) خود، همان عمل بیگانه‌سازی را انجام می‌دهد!
تذکر
خیلی‌ها ، بیگانه‌سازی (strangemaking effect) را، همان ((الیناسیون))(alienation) یا ((افه‌ی الیناسیون)) (effect alienation) می‌دانند. در صورتی‌که این‌گونه نیست. الیناسیون، یعنی، از خود بیگانگی. یعنی، دردی که نسل بشر، گرفتار آن شده. الیناسیون، یک فلسفه‌ی اجتماعی‌ست. اما بیگانه‌سازی، ‌نه! بیگانه‌سازی، یک سیستم هنری‌ست. بیگانه‌سازی، در اصل، یک عبارت آلمانی‌ست: فر ـ فروم ـ دانگس ـ افکت (verfremdungseffekt)

تغییر
برشت، تحت تاثیر، آموزه‌های مارکسیسم (marxism) بود. من کاری، به مارکس (karl marx) و مارکسیسم ندارم! تنها، به تکه‌ای که ربط دارد، به ما (و برشت) اشاره می‌کنم. از نظر مارکس (و مارکسیسم) جهان، هر چه که هست، مهم نیست. مهم، آن چیزی‌ست که به درد ما می‌خورد! وظیفه‌ی ما، تنها آن‌ست که این جهان و پدیده‌هایش را بشناسیم. تا آن را، مطابق میل‌مان، تغییر دهیم. چرا که تغییر، شرط لازم، برای زندگی آدمی‌ست. که این میسر نیست، جز شناخت هستی و پدیده‌هایش، برای تغییر آن، مطابق خواسته‌های خود.
از نظر مارکس (و مارکسیسم)، آنچه را که دیگران می‌گویند (که جهان و زندگی و شرایط، همین است) و برایشان، به مانند وحی منزل است، غلط است. از نظر مارکس (و مارکسیسم)، نباید پدیده‌ها را، یک‌سویه دید. نباید پدیده‌ها را، به همان شکل همیشگی دید. بلکه باید، آنها را تغییر داد. باید، شرایط را عوض کرد تا آدمی، پیشرفت کند.
بهترین جمله‌ای که از برشت، در مورد ((تغییر)) به یاد دارم، اینست:
((من خواسته‌ام، این جمله را، وارد تئاتر کنم: توضیح جهان، مهم نیست! تغییر جهان، مهم است!))

تئاتر شرق
برشت، بارها به این مسئله، اشاره کرده است که تحت تاثیر، تئاتر شرق است. تئاتر ژاپن. تئاتر ((نو))ی ژاپن (no / noh). در این گونه‌ی تئاتر، برشت با چیزی برخورد نمود که برای او شگفتی داشت. در این گونه‌ی تئاتری، صحنه، واقعی (رئالیستی) نیست. فضا، خالی‌ست. از تخیل بیننده، ‌برای نشان دادن فضا و مکان، استفاده می‌شود. کافی‌ست که در هر صحنه، بازیگر، رو به بیننده‌ها، بگوید که در فلان جاست! بازیگران واقعی (رئالیستی) بازی نمی‌کنند. آنها، ادای بازی را درمی‌آورند. مدام، با بیننده صحبت می‌کنند. از روایت، استفاده می‌کنند. بزک غیرعادی دارند. بیشتر وسایل را، فرضی به ما نشان می‌دهند. و...

همذات پنداری
بیننده با دیدن داستان نمایش‌نامه، در تئاتر ارسطویی (aristotelian theatre)، با احساس شخصیت قهرمان، شریک می‌شود. خود را، جای قهرمان می‌گذارد و می‌بیند. با قهرمان، یکی می‌شود. با قهرمان، همذات‌پنداری و یک‌دلی (empathyانگلیسی/ enfuhlungآلمانی) می‌کند. در صورتی که برشت می‌خواست، این عمل (همذات‌پنداری و یک‌دلی، بیننده با قهرمان) انجام نشود. برشت می‌خواست، بیننده، از دور، (با فاصله) داستان نمایش‌نامه را مشاهده کند. تا بتواند، برخورد عقلی کند. تجزیه ـ تحلیل کند. انتقاد کند. عصیان کند! تا همیشه، داور بماند. آگاه بماند.

مخالفت با تئاتر ارسطویی
برشت با تئاتر ارسطویی، مشکل داشت. از نظر او، در تئاتر ارسطویی، بیننده، مدام با نمایش، همراه می‌شود. و با آن، همذات‌پنداری می‌کند. و این همذات‌پنداری، باعث درگیری عاطفی و حسی بیننده، با نمایش می‌شود. از نظر برشت، این برخورد عاطفی و حسی، جایی را برای عقل ببینده، نمی‌گذارد. به همین خاطر، برشت، سعی نمود، تئاتری را به‌وجود آورد که درست، مقابل تئاتر ارسطویی قرار گیرد. تا درآن، بیننده، قبل از وارد شدن به سالن تئاتر، مغزش را، به مانند لباسش، در جالباسی ورودی تئاتر، قرار ندهد! برشت می‌خواست که شش‌دانگ مغز بیننده، با تئاتراو، همراه باشد، نه عواطف حسی‌اش!

زبان برشت
زبان برشت، زبان شک و تردید بود. تا مخاطب، مدام، با مسائل، به شکل‌های متفاوت، برخورد کند. تا مخاطب، آنها را عادی نپندارد. تا مخاطب به جستجو بپردازد. عقل خود را به‌کار اندازد. تا به شناختی درست و اصولی برسد.

پیشینه
برشت، اولین کسی نبود که تئاتر روایی را، شروع کرد! قبل از او، خیلی‌های دیگر، تئاتر روایی را (به شکل نصفه ـ نیمه) انجام داده بودند. از مهم‌ترین افرادی که قبل از برشت، این کار را، انجام داده بودند، ‌باید از ((گئورگ بوخنر)) (georg buchner ١٨١٣ ـ١٨٣٧)، ((وسوالد امیلیوویچ میر هولد)) (vsevlod emilievich meyerhold ١٨٧٤ ـ١٩٤٠)، ((اروین فردریش پیسکاتور)) (erwin friedrich max piscator ١٨٩٣ـ١٩٦٦) نام برد.
مثلا به این جمله‌ی ((میر هولد)) دقت کنید:
((تئاتر خوب، آن است که تماشاگر، لحظه‌ای هم فراموش نکند که در صحنه‌ی تئاتر است!))
خودتان بگویید! این جمله‌ی ((میر هولد))، همان مسئله‌ی برشت نبود؟
برشت از ((بوخنر)) این را آموخت: سکانس آزاد در نمایش‌نامه‌نویسی. توالی صحنه‌ها در یک ترتیب زمانی و مکانی.
برشت از ((میر هولد)) این‌ها را آموخت: صحنه‌ی گردان/ هنرپیشگان آکروبات/ کاهش تزئینات صحنه
برشت از ((پیسکاتور)) این‌ها را آموخت: استفاده ازآلات و ابزار ماشینی در صحنه/ دکور مکانیکی/ استفاده از پرده‌ی سینما/ خلق تئاتر حماسی/ شکستن وحدت زمان و مکان/ استفاده از کارگران به جای بازیگران.
قدرت برشت، این بود که برای اولین‌بار، این گونه‌ی تئاتری را، مدون نمود. به همین خاطر، گرچه، برشت، سنگ بنای ابتدایی تئاتر روایی را نگذاشت. در عوض، همه‌ی عناصر را جمع‌بندی و بازسازی نمود. در اصل این برشت بود که، بیگانه‌سازی را به جهانیان، به شکل کامل و مدون، عرضه نمود.

اسم‌ها
برای تئاتر برشت، اسم‌های زیادی مورد استفاده قرار می‌گیرد. مثل: تئاتر اپیک (epic theatre)/ تئاتر روایی(epic theatre)/ تئاتر روایتی (epic theatre)/ تئاتر حماسی (epic theatre)/ تئاتر بیگانه‌سازی/ تئاتر فاصله‌گذاری/ تئاتر برشتی (!) و...
تذکر
اپیک (epic) در زبان آلمان، به معنی روایت است. به معنی، روایی است. اما از نظر ارسطو، به معنی حکایت است. از نظر ارسطو، اپیک، وحدت‌های مکان و زمان ندارد. مثل ((ادیسه))ی ((هومر)). در اپیک، کیفیت، اتفاقی است. مثل سینمای چاپلین.

عناصر
برشت، عمل بیگانه‌سازی را در دو جا، استفاده می‌کرد: در ((متن)) و ((اجرا)). من، در اینجا (سایت عروض) به دلیل مبحث خاص سایت (ادبیات)، تنها، مبحث ((متن)) (ادبیات نمایشی) را مطرح می‌کنم. نه، مبحث ((اجرایی)) را!
الف ـ متن
١ ـ آموزش
برشت، تئاتر را یک مدرسه می‌دانست. مدرسه‌ای که درآن، باید به مخاطب، آموزش داد. تا جهان را بشناسد. به همین خاطر، متن‌هایش، سمت و سوی آموزشی به خود می‌گرفت. چیزی، مثل نمایش‌های مذهبی قرون وسطی. که در آن، کلیسا با کمک نمایش، مردم را ارشاد می‌نمود.

٢ ـ تمثیل
برشت، بهترین نوع شکل متن را تمثیلی میدانست. یعنی متنی که دارای شخصیت‌های تیپیک و شناخته شده باشد. تا مخاطب، سریع، شخصیت‌ها را بشناسد و بهتر بتواند، کار را دنبال کند. بازهم، به مانند نمایش‌های مذهبی قرون وسطی. که درآن، همه می‌دانستند که این شخصیت، خوبست. و آن شخصیت، بد!

٣ ـ اپیزودیک
برخلاف تئاتر ارسطویی که وامدار، ((وحدت سه‌گانه/ سه وحدت three unities)) (زمان time و مکان place وعمل action) است، متن‌های برشت، اپیزودیک (episodic) و بخش‌بندی شده بود! راهی برای قطع داستان نمایش. تا بیننده بداند که در حال دیدن تئاتر است!

٤ ـ شکستن وحدت زمان (unity time)
برشت، برعکس تئاتر ارسطویی (که در آن، همه‌ی اعمال نمایش، در یک زمان پیوسته و بدون قطع، رخ می‌داد) از روی قصد، مدام، زمان متن را، عوض می‌کرد! همین تغییر مدام زمان، در متن‌های برشت، باعث می‌شد تا بیننده، بداند که در حال دیدن تئاتر است!

٥ ـ شکستن وحدت مکان (unity place)
برشت، برعکس تئاتر ارسطویی (که در آن، همه‌ی اعمال نمایش، در یک مکان واحد، رخ می‌داد) از روی قصد، مدام، مکان متن را، عوض می‌کرد! همین تغییر مدام مکان، در متن‌های برشت، باعث می‌شد تا بیننده، بداند که در حال دیدن تئاتر است!

٦ ـ شکستن وحدت عمل (action unity)
برشت، برعکس تئاتر ارسطویی (که در آن، همه‌ی ماجراها، حول محور یک موضوع و شخصیت واحد، رخ می‌داد) از روی قصد، مدام، از موضوعات و شخصیت‌های فرعی، استفاده می‌کرد. همین تغییر مدام موضوع و شخصیت، در متن‌های برشت، باعث می‌شد تا بیننده، بداند که در حال دیدن تئاتر است!

٧ ـ لو دادن داستان
در تئاتر ارسطوئی، بیننده، در اصل، برای دیدن و دنبال کردن داستان نمایش‌نامه، به تئاتر می‌رفت. به همین خاطر، برشت، راهی، کاملا مخالف تئاتر ارسطوئی را دنبال کرد. برشت، در ابتدای بعضی از نمایش‌نامه‌هایش، انتهای آن را می‌گفت! یعنی، داستان نمایش‌نامه را لو می‌داد! تا بیننده، داستان نمایش‌نامه را به گونه‌ای (که در تئاتر ارسطویی است)، دنبال نکند که ((بعد، چه خواهد شد؟)). بیننده، داستان نمایش‌نامه را به گونه‌ای (که در تئاتر برشت است)، دنبال کند که ((چرا، این‌گونه شد؟)). همین تغییر سوال ذهنی، در متن‌های برشت، باعث می‌شد تا بیننده، بداند که در حال دیدن تئاتر است!

٨ ـ عنوان‌بندی
یکی از کارهای برشت، در نمایش‌نامه‌نویسی، آوردن عنوان، برای هر صحنه بود. او در ابتدای هر صحنه‌ی نمایش نامه‌اش، سوای عنوان‌بندی، شمه‌ای از کل چکیده‌ی آن صحنه را می‌نوشت. او این نوشته‌ی کوتاه و موجز را می‌آورد تا مخاطب، بداند که در آن صحنه، قرار است، چه اتفاقی بیفتد. این عمل، ‌باعث می‌شد تا مخاطب، با چشمان بازتری به ادامه‌ی کار بپردازد. متعجب نشود. فقط، چرایی قضیه را دنبال کند.

٩ ـ روایت
یکی از عناصر اصلی، در متن‌های برشت، استفاده از عنصر روایت بود. برشت، مدام، از راوی استفاده می‌کرد. بازیگران، رو به بیننده، تکه‌ای از نمایش را روایت می‌کردند. همین بیرون آمدن از نقش و روایت و تعریف داستان، باعث فاصله‌گذاری می‌شد. تا بیننده، بداند که در حال دیدن تئاتر است!

١٠ ـ روایت در گذشته
داستان نمایش‌نامه‌های ارسطویی، همه در زمان حال، اتفاق می‌افتاد. چون یکی از اصول اصلی نمایش‌نامه‌نویسی ارسطویی، این بود که چیزی، روایت نشود. همه‌ی اتفاق‌ها، در زمان حال، درست جلوی چشم بیننده‌ها، صورت پذیرد. تا همذات‌پنداری، بهتر صورت گیرد.
اما برشت، برای دوری از همذات‌پنداری، کاری، درست برعکس عقاید ارسطو را انجام داد. نمایش‌نامه‌های روایی او، در بیشتر موارد، در گذشته‌ای دور (و یا: نه‌چندان دور) اتفاق افتاده بودند. این‌گونه، برشت، به اعتقاد خود (در مورد تغییر هستی و پدیده‌ها) بهتر از پی ، دست می‌یافت. تا بیننده‌ها، بدانند که این اتفاق‌ها، در گذشته، افتاده و نه، در زمان حال. پس می‌توان، در زمان حال، آن اتفاق‌ها را، به شکلی درست، شناخت. و به نفع خود، تغییر داد. همانی که برشت می‌خواست!

١١ـ شعر
یکی از عناصر اصلی، در متن‌های برشت، استفاده از عنصر شعر بود. برشت، مدام، از شعراستفاده می‌کرد. در جای ـ جای متن‌هایش، شخصیت‌های نمایشی او، به جای آن‌که دیالوگ بگویند (و فضای واقعی نمایش‌نامه را حفظ کنند) از فضا، خارج شده و شعر می‌خواندند. شعر خواندن آنها باعث فاصله می‌شد. جدایی متن از واقع. همین استفاده از عنصر شعر، در متن‌های برشت، باعث می‌شد تا بیننده، بداند که در حال دیدن تئاتر است!
یک چیزی مثل تعزیه‌ی ما. که شبیه‌خوانان با خواندن شعر، از نقش خود، فاصله می‌گیرند تا به ما (تماشاگران) بفهمانند که شبیه‌ی اولیا و اشقیا هستند. نه، خود آنان! همین استفاده از عنصر شعر، در متن‌های برشت، باعث می‌شد تا بیننده، بداند که در حال دیدن تئاتر است!

١٢ ـ همسرایی
همسرایی (choric song)، از قدیم‌الایام، در تئاتر بود. در متن‌های قدیمی (یونانی) به‌جا مانده، از ((اشیل)) (٥٢٥- ٤٥٦ پ.مaeschylus) و ((اوریپید)) (٤٨٠-٤٠٦ پ.م /euripids) و ((سوفوکل)) (٤٩٦-٤٠٦ پ.م sophocles) و... جای پای آن مشهود است. برشت، از این عنصر، برای ارتباط مستقیم با مخاطب، روایت کردن، دادن پیام، دوری از واقعیت، تاکید بر تئاتری بودن، قطع داستان، بیرون آوردن مخاطب از حس و... ،‌ مدام استفاده می‌نمود!

١٣ ـ حذف عنصر تعلیق
متن‌های برشت، ویژگی‌های خاص خود را داشت. مثلا یکی از مهم‌ترین آنها، نبود عنصر تعلیق (suspense) بود. عنصر انتظار، یکی از عناصر مهم متون نمایشی است. این عنصر، باعث می‌شود تا مخاطب در انتظار بماند. دلهره داشته باشد. دلهره برای وقوع حوادث آینده. دلهره‌ای که او را به دیدن بیشتر ادامه‌ی کار، سوق می‌دهد. چون مخاطب، ‌می‌خواهد بداند که بعد، چه خواهد شد. به همین دلیل، برشت، دانسته، این عنصر را از کارهایش حذف نمود. تا مخاطب را از انتظار و دلهره، خلاص کند. و به‌جای آن، ‌برایش مسائل را تشریح کند.

١٤ ـ ارغنون تئاتر روایی
برشت، در یکی از نمایش‌نامه‌هایش (عظمت و انحطاط شهر ماهاگونی) یادداشتی، نوشت و از آن، به‌عنوان ((ارغنون تئاتر روایی)) یاد نمود. برشت، این قوانین را، به‌عنوان سنگ‌بنای تئاتر روایی، قرار داد. چیزی که به راحتی، تفاوت‌های میان تئاتر ارسطویی و روایی را مشخص می‌کند.

تئاتر ارسطویی:
١ ـ وجود طرح و توطئه
٢ ـ تماشاگر را در ماجرای روی صحنه، غرق می‌سازد و نیروی عمل را، از او می‌گیرد.
٣ ـ تماشاگر را در احساسات، غرق می‌کند.
٤ ـ او را در تجربه‌ای، سهیم می‌کند.
٥ ـ ‌تماشاگر، درگیر واقعه می‌شود.
٦ ـ وجود القا و تلقین
٧ ـ احساسات غریزی، پرورش می‌یابد.
٨ ـ تماشاگر، در بطن نمایش است و در تجربه، سهیم می‌شود.
٩ ـ انسان، شناخته شده، فرض می‌شود.
١٠ ـ‌‌‌ انسان، تغییرناپذیر است.
١١ ـ نظرها، متوجه‌ی پایان است.
١٢ ـ هر صحنه، تابع صحنه‌ی دیگر است.
١٣ ـ نمایش، رشد می‌کند.
١٤ ـ پیشرفت، در خط مستقیم است.
١٥ ـ وجود ضرورت تکاملی
١٦ ـ انسان، ایستا و ثابت است.
١٧ ـ اندیشه و تفکر، وجود را رقم می‌زند.
١٨ ـ وجود احساس

تئاتر روایی:
١ ـ وجود روایت
٢ ـ تماشاگر را به ناظری، مبدل می‌سازد که نیروی عمل را، در او برمی‌انگیزد.
٣ ـ او را ناگزیر، به تصمیم‌گیری می‌کند.
٤ ـ دنیا را برایش، ترسیم می‌کند.
٥ ـ ‌تماشاگر، رو در روی واقعه، قرار می‌گیرد.
٦ ـ وجود استدلال
٧ ـ تماشاگر به مرحله‌ی شناخت و تمیز می‌رسد.
٨ ـ تماشاگر، در خارج محدوده‌ی رویداد، قرار دارد و بررسی و ارزیابی می‌کند.
٩ ـ انسان، هدف نهایی پرس و جو است.
١٠ ـ‌‌‌ انسان، دگرگون‌شونده و دگرگون‌ساز است.
١١ ـ نظرها، بر چگونگی سیر تحول است.
١٢ ـ هر صحنه، قائم به ذات است.
١٣ ـ نمایش، مجموعه‌ای از تک صحنه‌هاست.
١٤ ـ پیشرفت، به‌شکل تعدادی منحنی است.
١٥ ـ وجود جهش
١٦ ـ انسان، پویا و متحول است.
١٧ ـ موجود اجتماعی، اندیشه را رقم می‌زند.
١٨ ـ وجود شعور
١٥ ـ نمایش‌نامه‌ها
با آنکه بارها و بارها، متن‌های برشت، در ایران، به چاپ رسیده، اما حتی یک ((کرونولوژی)) از آثار او (آنهم درست) وجود ندارد! خیلی‌ها، با هم، تفاوت دارند! یک نفر، متنی را به هزار و... فلان، به ثبت رسانده. و دیگری (و یا دیگران) به هزار و... بهمان! با این توضیح، خودم هم، نمی‌دانم که لیست زیر را (که شامل، همه‌ی آثار برشت نمی‌باشد!) درست آورده‌ام، و یا خیر!!!
١٩١٨ ـ بعل(baal)
١٩١٨ ـ آوای طبل‌ها در شب (drums in the night)
١٩٢٣ ـ در انبوه شهرها (in the jungle of cities)
١٩٢٤ ـ ادوارد دوم (edward ll)
١٩٢٦ ـ آدم آدم است (a mans a man)
١٩٢٨ ـ اپرای سه پولی (the threepeny opera)
١٩٢٩ ـ عظمت و انحطاط شهر ماهاگونی (the rise and fall of the state of mahagonny)
١٩٢٩ـ نمایش‌نامه‌ی آموزشی بادنی درباره‌ی توافق (the didactic play of baden:onconsent)
١٩٢٩ـ پرواز لیندبرگ ها (the flight of the lindberghs)
١٣٣٠ـ ژان مقدس کشتارگاه‌ها (saint joan of the stockyards)
١٩٣٠ـ آنکه گفت،آری/ آنکه گفت، نه (he who says yes/he who says no)
١٩٣٠ـ اقدامات انجام شده (the measures taken)
١٩٣٠ـ استثنا و قاعده (the exception and the rule)
١٩٣٢ـ مادر (the mother)
١٩٣٣ ـ کله گردها و کله تیزها (the roundheads the peakheads)
١٩٣٤ـ هوراتی‌ها و کوریاتی‌ها (the horatians and curiatians)
١٩٣٦ـ ترس و نکبت رایش سوم (the private life of the master race,fear and miscry in third reich)
١٩٣٧ ـ تفنگ‌های ننه‌کارار(senora carrars rifles)
١٩٣٨ ـ گالیله (galileo)
١٩٣٩ ـ ننه‌دلاور و فرزندانش (mother courage and her children)
١٩٤٠ ـ زن نیک سچوان (the good woman of setzuan)
١٩٤١ ـ ارباب پونتیلا و نوکرش ماتی (puntila and matti,his hired man)
١٩٤١ـ صعود ممانعت‌پذیر آرتورواویی (the resistible ris of arturo ui)
١٩٤٣ـ چهره‌های سیمون ماشار (the visions of simone machard)
١٩٤٥ـ دایره گچی قفقازی (the caucasian chalk circle )
١٩٤٨ـ آنتیگونه سوفوکل (the antigone of sophocles)
١٩٤٩ـ روزهای کمون (the days of the commune)
١٩٥٢ـ معلم سرخانه (the tutor)
١٩٥٢ـ دون ژوان (don juan)
١٩٥٢ـ محاکمه ژاندارک در روآن (the trial of arc at rouen)
١٩٥٣ـ کوریولانوس (coriolanus)
١٩٥٤ـ توراندخت یا کنگره پاک شوران (turandot or the congress of whitewashers)
١٩٥٦ـ طبل‌ها و شیپورها (trumpets and drums)

 

 

 




 

max frisch 

 

 ماکس رودلف فریش، معمار، روزنامه‌نگار،رمان‌نویس و نمایشنامه نویس سوییسی، در ۱۵می ۱۹۱۱ در زوریخ (پایتخت سوییس) به دنیا آمد. پدرش یک معمار اتریشی و مادرش فرزند یک نقاش آلمانی بود.

فریش در سال ۱۹۲۷،در حالی که تنها ۱۶ سال سن داشت، نخستین نمایشنامه خودرا با عنوان «فولا» به رشته تحریر در آورد. وی این نمایشنامه‌ را برای یک کارگردان سرشناس آلمانی ارسال کرد که مورد پذیرش او قرار نگرفت. فریش سپس در سال ۱۹۴۴ نمایشنامه‌ای کمدی با نام «سانتا کروز» نوشت و پس از آن در فاصله سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۶۸ تعداد دیگری نمایشنامه صحنه‌ای و رادیویی به رشته تحریر در آورد.

این نویسنده در سال ۱۹۴۷ با برتولت برشت (نمایشنامه‌نویس پر آوازه آلمانی)،آشنا شد.ملاقات و دوستی با برشت بر فریش تاثیر عمیقی داشت و این در آثار او نیز به وضوح نمایان است.

نخستین موفقیت فریش به عنوان یک نمایشنامه‌نویس، اجرای نمایشنامه او با نام «آنها دوباره آواز می‌خوانند» روی صحنه نمایش بود. این نمایشنامه که مرثیه‌ای است برای قربانیان جنگ، در سال ۱۹۴۵ آوازه فریش را به گوش جهانیان رساند.

او درباره این نمایشنامه می نویسد:«تاثیر یک نمایش نباید با تاثیر عظیم حوادث واقعی مقایسه شود. ما که این حوادث را با چشم های خود ندیده‌ایم ،آیا اصولا حق داریم حتی یک کلمه در این مورد صحبت کنیم؟ تنها چیزی که ممکن است به ما اجازه اظهار نظر بدهد این حقیقت است که گرچه ما این دردها را با تن خود لمس نکرده‌ایم و از وسوسه هر انتقامی آزادیم، با وجود این بدون تردید صحنه‌هایی وجود دارند که یادآور یک ماتم دور است. شاید این صحنه‌ها زاییده فشار ناخود آگاه کابوس‌هایی باشد که بر هر انسان معاصر هجوم می آورند.»

آخرین نمایشنامه ماکس فریش، «بیوگرافی» در سال ۱۹۶۸ منتشر شد. این نمایشنامه نا توانایی یک مرد برای تغییر جریان زندگی را ترسیم می کند.


ماکس فریش در همه آثار نمایشی خود ابتدا نگاهی به گذشته دارد. شخصیت های او دلایل عقلانی متعددی برای اعمال خود ارایه می دهند، اما هیچ مسوولیتی را بر عهده نمی گیرند.

از این نویسنده همچنین سه رمان به نام‌های «اشتیلر»، « هموفابر» و « گیریم نام من گانتن باین است» به جا مانده است.

«ماكس فريش» نمايشنامه نويس و داستان سراى سوئيسى است كه قبل از آنكه با نمايشنامه «وقتى جنگ تمام شد» در سال ۱۹۴۹ به شهرت برسد، آرشيتكتى موفق بود. او اولين آثار ادبى خود را در دهه ۳۰ خلق كرد و در آنها بيشتر به نقد مقوله هايى چون «اصول نازيسم» و همچنين جنايات پس از جنگ پرداخت و در آثار متاخرش به طرح سئوالات وجودى همچون هويت و آزادى شخصى اهتمام ورزيد. در ميان آثار «فريش» كه او را بيشتر يك نمايشنامه نويس مى شناسند مى توان به نمايشنامه مشهور «آندورا» اشاره كرد. درباره رمان هاى او نظرات مختلفى وجود دارد اما آنچه بيش از هر نكته ديگرى به چشم مى خورد، تفاوت بين جهان نويسنده اين رمان ها و تعبير خواننده ها است.
تحصيلات مقدماتى او به پايان نرسيده بود كه از شدت علاقه به ادبيات، نمايشنامه نويسى را آغاز كرد. او در سال ۱۹۳۰ به تحصيل در ادبيات آلمانى و تاريخ هنر در دانشگاه زوريخ پرداخت و با مرگ پدرش براى تامين معاش به روزنامه نگارى روى آورد. او به عنوان خبرنگار آزاد براى روزنامه هاى «زوريخ زيتونگ» و «زوريخ ايلاستريرتن» مشغول به كار شد و در حوزه هاى گردشگرى و مقالات ورزشى به فعاليت پرداخت. اولين رمان او با عنوان «يورگ راينهارت» Jurg Rainhart در سال ۱۹۳۴ پديد آمد كه بعدها ويرايش دومى از آن در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسيد.
سال ۱۹۳۶ بود كه «فريش» تحصيل در رشته معمارى را آغاز كرد و در سال ۱۹۴۱ فارغ التحصيل شد. او با آغاز جنگ جهانى دوم مدتى در خدمت ارتش سوئيس بود كه خاطرات روزانه آن دوران بعدها در قالب مجموعه يادداشتى با عنوان «اوراقى از جانونى» به چاپ رسانيد. «فريش» در سال ۱۹۴۲ با «گرترود ماين برگ» ازدواج كرد و از او صاحب دو دختر و يك پسر شد. او در تمام اين مدت يعنى از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۵۴ از طريق معمارى امرارمعاش مى كرد. در سال ۱۹۴۴ «فريش» اولين نمايشنامه رسمى خود را به رشته تحرير درآورد و زندگى جديدى را آغاز كرد كه با خلق نمايشنامه هاى بعدى از جمله «وقتى جنگ تمام شد» به سال ۱۹۴۹ ادامه يافت.
او اواخر دهه ۴۰ را به سفر در اروپا پرداخت و طى آن موفق به ملاقات با «برتولت برشت» شد و تحت تاثير مفاهيم حماسى تئاتر «برشت» قرار گرفت. با اين حال مواضع سياسى اين دو نويسنده كاملاً در تضاد بود و «فريش» در مقالات سياسى خود علناً به مخالفت با توتاليتاريانيسم و تمام اساس آن پرداخت. او دوستى خود با «برشت» را در قالب يك مجموعه خاطرات به نام «روزنگارى ها» و همچنين اثرى ديگر به نام «خاطراتى از برشت» روايت مى كند. او در سال ۱۹۴۶ نمايشنامه «ديوار چين» را در فضايى افسانه اى مى آفريند. با آغاز دهه ،۵۰ «فريش» يك سالى را با حمايت مالى راكفلر در ايالات متحده گذراند. او كه زندگى شخصى اش با شكست مواجه شده بود و در سال ۱۹۵۹ رسماً به جدايى انجاميد و در عين حال انتشار دومين رمانش «استيلر» Stiller با موفقيتى بزرگ همراه شده بود، ديگر تمامى زندگى خود را وقف نوشتن كرد. در اين دوران بود كه او تصميم به فروش دفتر مهندسى خود گرفت و تنها از راه نويسندگى به تامين معاش پرداخت. «هومو فابر» Homo Faber نام رمان بعدى است كه در سال ۱۹۵۷ منتشر شد و جزء مشهورترين رمان هاى او به شمار مى آيد. يك سال بعد «فريش» موفق به دريافت جايزه معتبر «جورج- باخنر» شد و در همان سال با نويسنده اى اتريشى به نام «اينگ بورگ باخمان» ملاقات كرد كه تا اوايل دهه ۶۰ اين رابطه ادامه داشت و در همان دوران بود كه نمايشنامه «آندورا» پديد آمد.
«فريش» در سال ۱۹۶۵ به سوئيس بازگشت و سه سال بعد براى دومين بار ازدواج كرد كه ۱۱ سال دوام آورد. او در مقام يك مقاله نويس از بزرگان زمان خود محسوب مى شد تا بدانجا كه «هنرى كيسينجر» او را براى ناهار به كاخ سفيد دعوت كرد. «ماكس فريش» عاقبت در چهارم آوريل ۱۹۹۱ در سن ۸۰سالگى در زادگاه خود چشم از جهان فرو بست. او در يكى از مقالات اجتماعى خود كه در روزهاى آخر عمرش به چاپ رسيد مى نويسد: «آيا شما مردم واقعاً اطمينان داريد كه به نجات بشريت علاقه منديد در حالى كه اگر چشمانتان را باز كنيد ديگر هيچ يك از مردمى را كه زمانى مى شناختيد زنده نمى بينيد، اما هنوز هيچ قدمى برنداشته ايد.»



فریدریش دورنمات......

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

همانطوریکه قول به معرفی نویسنده های معروف دنیا داده بودم از این پست شروع میکنم...

 فردریش دورنمات نمایشنامه‌نویسی است که شرایط کلی جهان را خلق‌کننده موقعیت‌های کمدی می‌داند تا اینکه به ایجاد تراژدی منجر شود.

 

 

 

دورنمات، فریدریش Durrenmatt, Friedrich نمایشنامه­نویس و رمان­نویس سوئیسی ولی آلمانی زبان (1921-      ) دورنمات در حومه شهر برن Bern زاده شد، فرزند کشیش بود و تحصیلات خود را در رشته ادبیات و فلسفه در زوریخ و برن انجام داد. چندی به کار طراحی و نقد ادبی پرداخت، سپس به نمایشنامه­نویسی روی آورد. دورنمات در آغاز به سبب خلق آثار عجیب و غریب، چه از نظر بیان، چه از نظر موضوع و آزادی از هرنوع قید و سنت ادبی، سر و صدای فراوان برپا کرد. نمایشنامه "نابینا" Blinde در 1948 برصحنه آمد که شهر ویران شده­ای را بر اثر جنگهای سی­ساله نشان می­داد، و "رومولوس کبیر" Romulus der Grosse در 1949. دورنمات در این دو اثر، زمان و مکان گذشته را از نو ساخته و عناصر تاریخی را در سبک خاص خود به کار گرفته است. نمایشنامه "فرشته­ای به بابل می­آید"Ein Engel kommt nach Babylon که در 1957 برصحنه آمد، بیش از آنکه وصف تمدنی نابودشده باشد، بیان زیبا و شاعرانه­ای است از پیامبران و شاهان و مقدمه­ای بر بناگذاردن برج بابل که از رؤیاهای دیرینه دورنمات به شمار می­آمد. "ازدواج آقای می­سی­سی­پی" Die Ehe des Herrn Mississipi در 1952 اجرا شد و در 1957 در آن تجدیدنظر به عمل آمد. این اثر عمیق­ترین اثر دورنمات در نوع تراژدی-کمیک است و نمایشی معجزه­آمیز و هجوی تند و نیرومند از طبقه کاسب پولدار که همه‌ی معیارها و ارزشهای جامعه را دگرگون ساخته است. در این نمایشنامه کسانی برصحنه آورده شده­اند که برخلاف همه موازین اخلاقی و نداهای وجدان، در کشتن همنوعان خود تردید به خود راه نمی­دهند، قاضی می­سی­سی­پی زن خود را به قتل می­رساند. خود نیز به دست همسر دومش مسموم می­گردد. اشخاص نمایشنامه همه مظهر خشونت و سختدلی­اند، بی­آنکه از هیچگونه ارزشی برخوردار باشند. مردم یک روستا از پزشک و افراد انتظامی، از کشیش و کدخدا و آموزگار همه آماده­اند که در راه به دست آوردن پول به آدمکشی مبادرت کنند، اما نبوغ­آمیزترین نمایشنامه­ای که تا آن زمان نویسنده­ای سوئیسی نوشته و دورنمات را جز بزرگترین نمایشنامه نویسان معاصر در سراسر جهان معرفی کرده است، نمایشنامه "ملاقات بانوی سالخورده" De Besuch der alten Dame (1956) است که به زبانهای مختلف ترجمه شده و در تئاتر برادوی Broadway امریکا با موفقیت برصحنه آمده است. این اثر نمایش مسخره­آمیز جدیدی است همانند تراژدیهای کلاسیک. بانوی ثروتمندی به شهر زادگاهش می­رود و به ظاهر برای همشهریانش نیکبختی و ثروت به همراه می­برد ولی در واقع حس کینه­توزی و انتقامجویی را میان آنان رواج می­دهد، بر آتش سودجوییها و ساده­لوحیها تا حد جنایت دامن می­زند. بانوی سالخورده در ازای پولی که به مردم زادگاه خود ارزانی می­دارد، چه انتظار دارد؟ انتظار قتل مردی که روزی او را فریب داده و ترک کرده است. نمایشنامه "فیزیکدان" Die Physider (1962)، نمونه جدیدی است از «تئاتر عینی» که قصد ندارد چیزی را به اثبات برساند، بلکه کشمکش‌هایی را پیش چشم می­گذارد که از مسائل پیچیده و گوناگون پدید آمده است. دورنمات به تلویزیون و سینما علاقه بسیار داشت، فیلمنامه­های متعدد نوشت و چندی نیز کارگردان تئاتر و اپرا گردید. وی نه­تنها نمایشنامه­نویس بزرگ، بلکه رمان­نویس و نثرنویس دقیقی نیز به شمار می­آید. رمانهای کارآگاهی او را از ترسی که بر وجود بشر چیرگی دارد، مایه گرفته است. از جمله رمانهای او می توان به: "قاضی و جلادش" Der Richter und sein Henker (1952)، "سوءظن" Der Verdacht (1953)، "قول" Das Versprechen (1958) و مانند آن اشاره کرد. مقاله معروفی نیز درباره تئاتر دارد با عنوان "مسائل تئاتر" Theaterprobleme (1955)، که در آن مسائل مربوط به تئاتر و موضوعهای تئاتر جدید را مطرح کرده است. دورنمات خاصه به سبب توجه به چیزهای عجیب و غریب و به سبب طنز عمیقی که به وسیله آن دنیای جدید و به طور کلی غلبه ناتوانی و درماندگی را بر عالم بشری وصف می­کند، شناخته شده است. دورنمات به مسائل انسانی ابعاد گسترده­ای می­بخشد و تا حد وهم و خیال­انگیزی پیش می­رود. به گفته خود او «انسانها را مجسم کرده است، نه عروسکهای خیمه شب بازی را، حرکت و فعل و عمل را پیش چشم گذارده، نه اینکه فقط به داستانپردازی اکتفا کند. دنیایی را ساخته و نه اینکه خصیصه­ای را.» وی به تمثال‌سازی توجه خاص دارد. از دانشمندان، افراد ساکن تیمارستان می­سازد، از امپراتور بانکداری فاسد تصویر می­کند، از دربان خانه، مردی سیاسی و از هنرپیشه، مؤمنی ریاکار.

دورنمات به دریافت چندین جایزه ادبی نایل آمده است، از آن جمله: جایزه ایتالیا در 1958 برای نمایشنامه­های رادیوئی، جایزه منتقدان نیویورک در 1959، جایزه شیلر در 1959 و مانند آن



بهترین های برادوی درسال 2007

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

بر اساس سنتی که خاستگاه آن به سال1920 بر می گردد و توسط بورنز منتل پایه گذاری شده است ، سالیانه اسامی بهترین اجراهای برادوی در کتابی با عنوان "بهترین نمایشهای سالیانه برادوی" به چاپ می رسد .
در هشتاد و هشتمین چاپ کتاب به سردبیری جفری اریک جنکینز، 10 نمایش جدید افتخار حضور یافته اند. این نمایش ها هر ساله از میان اجراهای حدفاصل 1 جون (12 خرداد) تا 31 می (11 خرداد) سال بعد ، در برادوی ، آف برادوی و آف آف برادوی توسط 12نفر شورای سردبیری که مشاوران جفری اریک جنکینز در امر گزینش تولیدات هستند ، انتخاب می شوند.
همچنین در این مجموعه 3 نمایش محلی منتخب رقابت "جوایز هارولد و میمی استینبرگ " که تحت نظارت جامعه منتقدان تئاتر آمریکا ، برگزار می شود ، به چشم می خورند. مانند سالیان گذشته این کتاب به انتشار مداوم تاریخ تئاتر و مجموعه فراگیری از وقایع و ارقام و آمار مرتبط با تئاتر آمریکا می پردازد.
هریک از بهترین اجراهای 2007 – 2006 در نوشتاری که در همین کتاب به چاپ خواهد رسید ، مورد تقدیر واقع خواهند شد .
فهرست نمایش ها به قرار زیر است :
پرنده سیاه ( دیوید هاروور)
خانه تمیز ( سارا روهل)
ساحل مدینه فاضله ( تام استپارد)
شهر در احتضار ( کریستوفر شین)
شبنم / نیکسون ( پیتر مورگان)
خارش و درد ( بروس نوریس)
ناشناس فانی ( استو و هیدی رودوالت)
گلف رادیویی ( اگوست ویلسون)
چشم انداز ( ترسا ردبک)
خیزش بهار ( استیون ساتر و دونکان شیک )



عجب بازهم پیام تسلیت......

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

اسماعيل داورفر بازيگر پيشکسوت تئاتر، سينما و تلويزيون روز گذشته به ديار حق شتافت.
به گزارش سايت ايران‌تئاتر، اسماعيل داورفر که از سال گذشته با بيماري دست و پنجه نرم مي‌کرد، روز گذشته در بستر بيماري جان به جان آفرين تسليم کرد.
بنا به اين گزارش داورفر داراي ديپلم هنرستان هنرپيشگي، ليسانس از دانشگاه تهران دانشکده هنرهاي زيبا و ديپلم از مدرسه تئاتر در کاليفرنيا، مدرسه اليزابت هالووي است و مدرک معادل دکتراي خود را در رشته بازيگري از وزرات ارشاد اسلامي دريافت کرد.
وي پس از فارغ‌التحصيلي از هنرستان هنرپيشگي کار خود را با گروه نمايش مرواريد، پاسارگارد، هنر ملي، اداره هنرهاي دراماتيک و اداره برنامه‌هاي تئاتر آغاز کرده و ادامه داد.
داورفر سال 1339 به استخدام رسمي اداره برنامه‌هاي تئاتر در آمد و سال 1359 از آن اداره بازنشسته شد.
از نمايش‌هايي که داورفر بين‌ سال‌هاي 1339 تا 1359 اجرا کرده مي‌توان به نمايش‌هاي"افول" نوشته اکبر رادي،"آي باکلاه آي بي‌کلاه" نوشته دکتر غلامحسين ساعدي،"مرغ دريايي" اثر آنتوان چخوف،"اسب سفيد" نوشته رکن‌الدين خسروي،"سياه زنگي مرد فرنگي" نوشته پرويز کاردان، "مردي که مرده بود و خود نمي‌دانست" نوشته پرويز صياد، "شيدوش و ناهيد" نوشته علي نصيريان و "حسن کچل" نوشته علي حاتمي اشاره کرد.
همچنين مي‌توان به حضور او در مجموعه‌هاي تلويزيوني "سايه همسايه"، "بازم مدرسه‌ام دير شد"، "دليران تنگستان" و... اشاره کرد.
پيكر اسماعيل داورفر بازيگر تئاتر سينما و تلويزيون سه شنبه ـ 17 ارديبهشت ماه ـ ساعت 8:30 صبح از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) تشييع مي‌شود.
اين درحالي است که مجلس يادبود اين مرحوم که به همت خانه تئاتر تدارک ديده شده نيز پنج‌شنبه 19 ارديبهشت‌ماه از ساعت 14 تا 15:30 در مسجد نور واقع در ميدان فاطمي برگزار مي‌شود.

 
                                                                     روحش شاد... 


 



به جای یک نکته های بروشورهای اجرایم....

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست   درحق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

بردر میخانه رفتن کار یک رنگان بود      خود فروشان را به کوی میفروشان راه نیست

بنده پیرخراباتم که لطفش دائم است     ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست



آقا جشنو به سلامتی برگزار کردیم......

از استاد پایاب تجلیل شد...... خیلی عالی بود... اما بعداز اون..........

اما وقتی برنامه تمام شد نتونستم به یک سوال جواب پیداکنم٬(فکرمیکنم چون قیمت دستم نیست)

بعضیها شرافتشون رو ( البته اگرداشته باشند؟) به چند فروختن!!؟ و اون یکیها به چند خریدند؟

موقع برگشتن از دوتا از دوستان پرسیدم ٬ اونام نفهمیدن ..... از یکی ازبچه های  دیگه پرسیدم

که اتفاقا اهل بازارهم هست ٬ اونم بااینکه انداخت به چرتکه بازم جواب درستی نداد... اما

کاردستیش تو مراسم تجلیل خوش درخشید.... دستش درد نکنه....

راستی سوال دوم اینکه دستمال یزدی خوب متری چند؟  (اونائی که با سابقه هستند و استفاده میکنند خوب میدونند!)

وای به حال تاتر تبریز....وای که ملعبه دست چند(....) شده ...

اما اندکی صبر سحر نزدیک است.....(باور کنید)

                                                                         منتظر خبرهای داغ بعدی باشید....بزودی!



جمعه سی ام فروردین 1387

از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست.......

امیدوارم با این بهار و این شروع سالی پربار داشته باشیم.... البته اگر

این .....( چند نقطه ها) شرر شون کم بشه... انشااله.....

 





  • امیرحجازی

    امیرحجازی هستم- متولد 18 مهر 1349 تبریز در محله راسته کوچه.
    بچه زرنگ دبستان و دوران راهنمائی و گریزان سالهای دبیرستان به سبب جبرحاکم...
    تحصیلکرده رشته نقشه برداری راه به اصرار پدر و شاگرد عرصه تاءتر و هنر به دستور دلم.

    - متاهل و دارای یک فرزند